تبلیغات
دلنوشته
تابلوی دلنوشته

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

سید مهدی طباطبایی : سلام به وبلاگ دلنوشته خوش آمدید ؛ اینجا حیاط خلوت دل منه حرفایی توش می نویسم که نمیشه بلند بلند و در گوش هر ناعاشقی گفت ؛ هرچند چیزی که تو این دوره و زمونه خیلی کم پیدا میشه عاشقه ! اما قدمتون روی چشم امیدوارم شما هم یه عاشق دل از کف داده باشید .

نظرسنجی
محتویات این صفحه را چگونه ارزیابی می نمایید ؟

صفحات وبلاگ
1 2 3 4 5 6 7 ...

آرشیو ماهیانه
آمار وبلاگ
امروز : جمعه 8 آذر 1387

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

دوشنبه 21 خرداد 1386
تاظهور آی آر

بسم الله الرحمن الرحیم

با حمد و سپاس به درگاه احدیت و شکرانه ی توجهات حضرت ولیعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف فعالیتهای بخش ادبیات وبلاگ تا ظهور که در بخشهای مختلف دینی خدمتگذار بازدیدکنندگان عزیز میباشد از این پس بطور متمرکز و در سایت تاظهور ادامه خواهد یافت . در صورت تمایل از لینک زیر استفاده نمایید و در غیر اینصورت پس از 30 ثانیه بطور اتوماتیک به سایت تاظهور منتقل خواهید شد .

متذکر میگردد گزارش فعالیتهای وبلاگ تاظهور بدین شرح است ؛

مدت فعالیت                                   دو سال ( تیرماه 1384 تا تیرماه 1386)

تعداد مجموع پست های ارسالی                      سیصد  300  پست

تعداد نظرات بازدیدکنندگان عزیز                          نهصد  900  نظر

تعداد بازدیدها                                     شصت و پنج هزار 65000  بازدید

تعداد سوالات دینی مطرح شده در روومها ، پیامها و توسط ایمیل   

    بیش از دوهزار 2000 سوال

التماس دعا

شنبه 13 اسفند 1384
پایانی دیگر - آغازی دیگر

بنام او

دوستان عزیز ضمن خوش آمد گویی ، لطفا از این پس

 از دلنوشته ها در سایت تا ظهور بازدید فرمایید

http://www.ta_zohoor.myblog.ir/

پنجشنبه 11 اسفند 1384
دلبسته

بنام او

 

من در این فکر بســـی جان به لب آور هستم

که چـــرا دل به دل ســــنگ تو دلـبر بســــتم

آخــــر الامر نـدادم ثـمـر این فـــــکر عـمـیق

ز چـه در کـوی تو بی پایم و بی ســر هســتم

گـفــتم ای بخـت چـرا رنگ ســـیاهت زده اند

گــفت بهرت ز ازل رخـت عــــزا بر بســـــتم

آنقدر گریه امان داد که فریاد کشم بر ســر دل

گفتمش بنگرم آخر که همان مست قلندر هستم

نه توان مـانده مـرا دلخوشــــی هم کوچ نمود

ز آنکه خـــــــارا دل خود بر دل مرمر بســتم

قســمتم چیســـت ازا ین آمد و شـــــد حیرانم

حــیرتم هــیچ نه از می لـب من تر مســــــتم

حـالم امـروز خـراب و دی و دوشــــم غم بار

ترس فرداســــت که بر دل همه را در بســـتم

ای بسـا خاک به زیر کف پایی و زکف دلداده

دل ز کف داده به امید نگاهی زتو دلبر هسـتم

نظـــری ســــوی من ای دلــبر دیریـنه نـمای

گـرچـه بـی ارزش و بـی فـایده و گـر پســـتم

شنبه 6 اسفند 1384
جان تو

بنام او

جـــــان مـن بر لـب بیـامد از غـــــم هـــجران تو

جـــــان من آخر رســـــــد باقی بمـــــاند جـان تو

گر هزاران جان چو من باقی نماند ترس نیســـت

جان تویی جـــــانان تویی جــــانم فدای جـــان تو

جان من بی جان تو جان داده یی در عمـــق خاک

حشـــــر و نشـــــرم نام تو باقی شـوم از جان تو

تن نه جسمی رو به مرگ و یک نشان عاشقیست

یعنی ای جان جهــــان من صـورتم بر جـــــان تو

گر نباشـــــــد صــورتی جـان را چه کار آید بگـو

جـان من باش ای عـزیز من مرده ام بی جــان تو

روزهـــا را طی کنم شـــــــبها ندارم راحـــــــــتی

راحتم شــبها چو باشـــــد شــــمس روزم جان تو

جان من هســــــتی چرا بی جان بیافتم گوشــه یی

من گدای دســــــت تو محتاج   چشــــم و جان تو

لختی ای بالا نشــــین بر جسم بی جان کن نظــــر

بنگرم دیگر ندارم زندگی بی جســم تو بی جان تو

جان تو هستی تن تو هستی جسم و جان من تویی

آن تو هســتی این تو هســـــتی جان من قربان تو

 

جمعه 28 بهمن 1384
آتش دل

بنام او

آنقـدر آتش دل شــــعله کشــــیده است مگو

جز به دودی و به آهی اثری هســــت مجو

جگر از تشـــــــــنگی دوری رویش سوزان

باده وصل و خوشی نیست تهی گشت سبو

سـاقه بشـکسـته و افـتاده و این سان مرده

برگ وگل پرپر و این بوی گلاب است مبو

رشــــته وصـل دل و دـلبر دیرینه گســـست

گام بی مهــــری او بر دل و دل گشـت عدو

من تو را راز دلم گفــــــتم و خود می دانی

که ز راز د ل من بی خـبری هســــــت مجو

چه شـــود گر بزند کوس انا الحق چو منی

تو انا الحق منی دار جز این اســــــت مگو

در میان کلمـــاتی که به غم مشــــــــــهورند

ناله و غصه و غم جور و جفا هسـت مجو

راه من دادن جان بود و ســـــــــپردم بروم

تو بمان زنده و شــــاداب ره این است مپو

چهارشنبه 26 بهمن 1384

بنام او

هوا پاک و لطیف بود

نسیم ملایمی می وزید

خورشید خنده کنان می تابید

نهر آب آرام و زمزمه کنان جاری بود

فصل شکفتن بود و هر رهگذری ردای سبز بهار بر دوش گرفته بود

و او لبخند رضایتی بر لب داشت و همه رامهربان نگاه می کرد

سیب سرخی در آغوش نهر چرخ زنان و شاد به این سو آمد

دستی برون آورد و سیب را گرفت

پوست زیبای سیب آینه ی چهره ی خندانش گشت

به خود و سیب نگاه معناداری کرد

تخته سنگی آن حوالی بود

آبی بر روی آن پاشید و سیب را بر روی سنگ گذاشت

چشم او ، پوست سیب و لبه بران تیغ از انعکاس نور خورشید برق می زدند

بی درنگ قلب سیب را با تیغ از سر تا پای دو نیم کرد

لبه ی تیغ و سنگ به قطرات آب سیب آغشته گشت

بوی سیب تمام فضا را پر کرد

هر دو نیمه ی سیب روسپید و روی به آسمان شدند

خورشید سوزان تر شده بود

زمزمه ی بهاری باد به ناله یی دلسوز بدل می شد

و نهر آب در خروش و نا آرام گشته بود

یک به یک نیمه های سیب را به آب سپرد

شاید او سیب دوست نداشت اما هنوز لبخند می زد

دیگر سبزه ها دست در دست باد نمی رقصیدند

زمزمه ی نسیم زیبا اما عجیب بود

نسیم می گفت : او سیب دوست ندارد

او می خواهد شکافتن قلب سیب را تماشا کند

او می خواهد دستان رو به آسمان نیمه های سیب را ببیند

او سیب ها را از آغوش نهر جدا و به تلاطم آب خروشان می سپارد

و این هزارمین سیبی بود که دو نیمه کرد

همه ی سیبها سرخ بودند

همه ی سیب ها می خندیدند

همه سیب ها بوی خوشی داشتند

و همه ی سیبها پس از تیغ گریه می کردند

آری

او خدا بود

آن روز اولین روز خلقت ما بود

آن تیغ بران دست تقدیر

و آن نهر عمر گذران ما

سیب سرخ من و تو بودیم

و حالا دو عاشق از هم جدا و گریان

من و تو به عشق روسپید وهمیشه رو به آسمان داریم

در تلاطم زندگی گاهی به هم نزدیک و گاه دور و دورتر شویم

اما او همچنان لبخند می زند

و بوی سیب همه جا پیچیده است

بوی سیب !

شنبه 22 بهمن 1384
غصه پنهان

بنام او

روزای زیادی می گذره که با تو حرفی نزدم

راستش خیلی دلم برای حرف زدن با تو تنگ شده

اما ... خودت که میدونی !

می خواستم با تو درد دل کنم اما نه تو رو دارم نه دلی 

می خواستم ناله یی از دل بکشم اما نه دلی دارم و نه نای ناله یی

می خواستم گریه کنم  اما چشمانم آنقدر به راهت مانده است که درد می کند

می خواستم قهر کنم اما کسی با من آشتی نبود نه تو نه هیچکس دیگر

می خواستم تنها باشم اما خوب که به خود می نگرم می بینم حتی تنها هم نیستم

دوباره چاره یی جز این دلنوشته نیست

اما دلنوشته هم یادآور غصه های پنهان زیادی است که سخت بی تابم می کند

دلنوشته می گویم و می نویسم و می خوانی اما چه دلنوشته یی . . .

وقتی دلنوشته یی به دنیا میآد

وقتی برای هزارمین بار این ورق پاره رو باز می کنم

وقتی برای هزارمین بار انگشت حسرت به دهان می گیرم

وقتی برای هزارمین بار سرانگشت حسرت به خون دلم آغشته می کنم

وقتی می خام از سرانگشت خونین حسرت زدگیم روی این ورق پاره اثری بذارم

وقتی می خام با خون دلم برات شرح غمهای دلمو بنگارم

تو گویی نه دلی هست و نه نوشتاری ؛ فقط دلنوشته بهانه یی است تا خون دلم را برایت یادگاری بفرستم

آره اینها کلمات نیستند که صفحات را منقش میکنند

اینها خونهای دل عاشقی است که پنهانی می جوشد و می چکد و خشکیده می شود

آری این یک دلنوشته نیست یادگاری ناقابل از عاشقی تنهاست

آری این یک دلنوشته نیست شرح غصه های پنهان من است

یه غصه پنهان

یه یادگاری

یه دلنوشته


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari