زبانحال حضرت زینب کبری سلام الله علیها
ای خشکتر از خشکی صحرا لبانت
قرآن نشد نازل طراوید از دهانت
قاری ندیدم جز که بر منبر نشیند
قاری من سر از تو دیدم بر سنانت
ای پاره پاره تن سرت بر روی نی بود
گویی حرامی کرده با سنگی نشانت
هم معجر و هم موی و هم روسوخت اما
تا دل نسوزاند زتو کردم نهانت
اما نهان تر از غم من پیکرت بود
کردم ز زیر سنگ و نیزه من عیانت
رفتی گرسنه بودی و لب تشنه ای کاش
آبی نبودم داده بودم لقمه نانت
آتش عدو زد بر دلم بر خیمه هایت
گفتی اُخیَّ یا شنیدم من فغانت
آتش کنم خاموش با معجر برادر
چادر نمانده بهر من بهر زنانت
غارتگری از طفل تو زیور ربودست
گردیده لال از ترس این شیرین زبانت
التماس دعا
آتـــش گرفـــته باز گـلــویم از ایـن شــراب
از بــس که تــازه و پـرآتـش اســـت و ناب
انگور سـرخ را کجا که چنین شعله ور کند
آتــش به جـــان مـا کشــــد این بـاده مــذاب
گر چــلّـه بایدش که شــود پخــته می به خُم
این تن خُــمـیســت چـهـل ســــال در عذاب
لب را مگـــــو که به می از چـه تر نـشـــد
مســتان چه دیده اند ز میخانه جز ســـراب
هرجرعه زین شراب زما جان گرفت وداد
جـــرمی نکـــرده هـیـــچ دلم تا کشـد عقاب
آن را که ســـخـت تـهـی جــام گشــته است
آســــان اگــر بـه می بـرســانی کـنی ثواب
ما را نکـشـت تـشـنگی هجر می کشد ولی
اینـگــونه ایم در یـم وصــلـش غـریـق آب
مگـــو با ما تو یا اســــرار هســــتی
مکـــن یا عیب مخمــوری و مسـتی
نـبـایـد می نخـــــــوردن بـا تـو بـودن
حریفــــت میشـــوم با می پرسـتی
کجـــا عاقــــل تواند فهـــــمد این راز
که در هــرکار و جا داری تو دســتی
خــــیالم چون به هـرجا خــانه داری
توانــت جســــت لیکن باز جســتی
اگــر گویی دلم ســنگســــــت آری
تو گـل بودی چـــرا زینجا برســــتی
عجـب زین گل شــکافد سـنگ خارا
لطافت پیشه بودی دل چه خستی
عــدو گوید بخــور زین میوه او شــو
بزن دشــمن تو با یک ناز شـسـتی
دگر بار ســـــفر خـواهـــــم بـبـنـدم
تو هم بگشـــای بالم را که بسـتی
چگـــونه یک غـزل شُـــکرت نگـویـم
که بـالا بـودی و با مـا نشـــســتی
ای کاش غروب غم
نیاید
یا آید و جان زتن
برآید
ما را که سحر خُمی به
بر بود
یک جام ز می تهی
نشاید
بیچاره دل خراب عاشق
آنجا که اشاره گردد
آید
از خوردن می چو فارغ
آید
چون بلبل و از غمش
سراید
غم نی غم فانی زمینی
آن غم که غمی دگر
بزاید
آن قصه غصه دار غربت
که هیچکسی تو را
نپاید
این قصه واژگون چنین
است
مستی ز شراب کی
برآید
این سرخی رنگ می به
خم نیز
از ساقی ظالمی بیاید
می خود که خماز لب
او بود
او لب به لبانش نه
که ساید
آری همه غصه های
عالم
زیر سر خم چنان که
باید
هم مست و خراب سازد
از خود
هم پرده ز کارها
گشاید
ما جمله غلام لطف
شاهیم
از ما تو بگو دگر چه
آید
هم جنت و نار و وصل
و هجران
درد دلم دوا شـــــــــــده نقاره می نوازند
حاصـــــل عمر من ببین نمی رود به یغما
غـــــم ز دلم رهــــا شده نقاره می نوازند
نقاره زن خوب ببین که شاه دل رحیمست
ســــفره شـــــاه وا شده نقاره می نوازند
سـیل گدایان صف به صف درانتظار اویند
وقت نظــاره ها شــــــده نقاره می نوازند
با دل خود گفـــته بدم موسم عاشقی رسد
حاجــــت دل روا شــــده نقاره می نوازند
من که بخــــیل کرم شـــــاه به غیر نیستم
لطـــف به جمــع ما شده نقاره می نوازند
وقت ســـرور من و دل ناله بدخواه شـــد
غصـــه ز دل رها شــده نقاره می نوازند
پرچــم ســـــبز نگهــــش بر دلم افراشتند
دیده به دیده وا شـــــده نقاره می نوازند