تبلیغات بنام او
من در این فکر بســـی جان به لب آور هستم
که چـــرا دل به دل ســــنگ تو دلـبر بســــتم
آخــــر الامر نـدادم ثـمـر این فـــــکر عـمـیق
ز چـه در کـوی تو بی پایم و بی ســر هســتم
گـفــتم ای بخـت چـرا رنگ ســـیاهت زده اند
گــفت بهرت ز ازل رخـت عــــزا بر بســـــتم
آنقدر گریه امان داد که فریاد کشم بر ســر دل
گفتمش بنگرم آخر که همان مست قلندر هستم
نه توان مـانده مـرا دلخوشــــی هم کوچ نمود
ز آنکه خـــــــارا دل خود بر دل مرمر بســتم
قســمتم چیســـت ازا ین آمد و شـــــد حیرانم
حــیرتم هــیچ نه از می لـب من تر مســــــتم
حـالم امـروز خـراب و دی و دوشــــم غم بار
ترس فرداســــت که بر دل همه را در بســـتم
ای بسـا خاک به زیر کف پایی و زکف دلداده
دل ز کف داده به امید نگاهی زتو دلبر هسـتم
نظـــری ســــوی من ای دلــبر دیریـنه نـمای
گـرچـه بـی ارزش و بـی فـایده و گـر پســـتم
بنام او
جـــــان مـن بر لـب بیـامد از غـــــم هـــجران تو
جـــــان من آخر رســـــــد باقی بمـــــاند جـان تو
گر هزاران جان چو من باقی نماند ترس نیســـت
جان تویی جـــــانان تویی جــــانم فدای جـــان تو
جان من بی جان تو جان داده یی در عمـــق خاک
حشـــــر و نشـــــرم نام تو باقی شـوم از جان تو
تن نه جسمی رو به مرگ و یک نشان عاشقیست
یعنی ای جان جهــــان من صـورتم بر جـــــان تو
گر نباشـــــــد صــورتی جـان را چه کار آید بگـو
جـان من باش ای عـزیز من مرده ام بی جــان تو
روزهـــا را طی کنم شـــــــبها ندارم راحـــــــــتی
راحتم شــبها چو باشـــــد شــــمس روزم جان تو
جان من هســــــتی چرا بی جان بیافتم گوشــه یی
من گدای دســــــت تو محتاج چشــــم و جان تو
لختی ای بالا نشــــین بر جسم بی جان کن نظــــر
بنگرم دیگر ندارم زندگی بی جســم تو بی جان تو
جان تو هستی تن تو هستی جسم و جان من تویی
آن تو هســتی این تو هســـــتی جان من قربان تو
بنام او

آنقـدر آتش دل شــــعله کشــــیده است مگو
جز به دودی و به آهی اثری هســــت مجو
جگر از تشـــــــــنگی دوری رویش سوزان
باده وصل و خوشی نیست تهی گشت سبو
سـاقه بشـکسـته و افـتاده و این سان مرده
برگ وگل پرپر و این بوی گلاب است مبو
رشــــته وصـل دل و دـلبر دیرینه گســـست
گام بی مهــــری او بر دل و دل گشـت عدو
من تو را راز دلم گفــــــتم و خود می دانی
که ز راز د ل من بی خـبری هســــــت مجو
چه شـــود گر بزند کوس انا الحق چو منی
تو انا الحق منی دار جز این اســــــت مگو
در میان کلمـــاتی که به غم مشــــــــــهورند
ناله و غصه و غم جور و جفا هسـت مجو
راه من دادن جان بود و ســـــــــپردم بروم
تو بمان زنده و شــــاداب ره این است مپو
بنام او

هوا پاک و لطیف بود
نسیم ملایمی می وزید
خورشید خنده کنان می تابید
نهر آب آرام و زمزمه کنان جاری بود
فصل شکفتن بود و هر رهگذری ردای سبز بهار بر دوش گرفته بود
و او لبخند رضایتی بر لب داشت و همه رامهربان نگاه می کرد
سیب سرخی در آغوش نهر چرخ زنان و شاد به این سو آمد
دستی برون آورد و سیب را گرفت
پوست زیبای سیب آینه ی چهره ی خندانش گشت
به خود و سیب نگاه معناداری کرد
تخته سنگی آن حوالی بود
آبی بر روی آن پاشید و سیب را بر روی سنگ گذاشت
چشم او ، پوست سیب و لبه بران تیغ از انعکاس نور خورشید برق می زدند
بی درنگ قلب سیب را با تیغ از سر تا پای دو نیم کرد
لبه ی تیغ و سنگ به قطرات آب سیب آغشته گشت
بوی سیب تمام فضا را پر کرد
هر دو نیمه ی سیب روسپید و روی به آسمان شدند
خورشید سوزان تر شده بود
زمزمه ی بهاری باد به ناله یی دلسوز بدل می شد
و نهر آب در خروش و نا آرام گشته بود
یک به یک نیمه های سیب را به آب سپرد
شاید او سیب دوست نداشت اما هنوز لبخند می زد
دیگر سبزه ها دست در دست باد نمی رقصیدند
زمزمه ی نسیم زیبا اما عجیب بود
نسیم می گفت : او سیب دوست ندارد
او می خواهد شکافتن قلب سیب را تماشا کند
او می خواهد دستان رو به آسمان نیمه های سیب را ببیند
او سیب ها را از آغوش نهر جدا و به تلاطم آب خروشان می سپارد
و این هزارمین سیبی بود که دو نیمه کرد
همه ی سیبها سرخ بودند
همه ی سیب ها می خندیدند
همه سیب ها بوی خوشی داشتند
و همه ی سیبها پس از تیغ گریه می کردند
آری
او خدا بود
آن روز اولین روز خلقت ما بود
آن تیغ بران دست تقدیر
و آن نهر عمر گذران ما
سیب سرخ من و تو بودیم
و حالا دو عاشق از هم جدا و گریان
من و تو به عشق روسپید وهمیشه رو به آسمان داریم
در تلاطم زندگی گاهی به هم نزدیک و گاه دور و دورتر شویم
اما او همچنان لبخند می زند
و بوی سیب همه جا پیچیده است
بوی سیب !